محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

38

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

كجا من ترك مىگويم كه هوشم مىرود از سر * يكى كآيد به گوش از كوى عشق آواز مستانم خرابى از خراباتى شدن مىگفت و مىديدم * كه از سر رفته‌رفته مىرود سوداى سامانم به يادم ياد او نگذاشت حرفى ور گهر خواهى * به دامن بر چو گردد موج‌زن درياى عمانم خموشى شرط عشق آمد نه من گويم كه در مستى * ندانم كيست مىگويد سخن زين رمز حيرانم صفى را عشق و رندى سرنوشت افتاد در قسمت * چه باك ار بىنمازى گويد آلوده است دامانم [ هيچ شگفتى ز هرچه هست بعالم ] هيچ شگفتى ز هرچه هست بعالم * نيست عجب‌تر ز چشم خيرهء آدم مىخورد از روزگار نيش پياپى * باز طمع زو كند بنوش دمادم هرچه كم آرى ز دهر خواهى ازو بيش * هيچ نيابى كه كرده بيش تراكم ماتم ياران نكرد عيش ترا تلخ * عيش نديدى كه بود قاصد ماتم جمع كنى مالها بعمر و نبينى * بهره از آن جز و بال و حاصل جز غم جمع تو كردى برنج و خورد براحت * آنكه نبودت به هيچ زخمى مرهم